ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )

31

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )

( 1 ) غنيمت بدنبال ايشان در ميان كشته‌گان مىگشتم و هر كجا زرهى در تن آنها بود بيرون ميآوردم و بدين ترتيب چند زره پيدا كرده بودم بناگاه چشمم بامية بن خلف افتاد كه دست پسرش على بن امية را در دست دارد و متحير ايستاده ، چشمش كه به من افتاد صدا زد : اى عبد عمرو ! من پاسخش را ندادم . دوباره صدا زد : عبد الإله ! اين مرتبه پاسخش را داده ايستادم . گفت : بسراغ من بيا ( و پيش از آنكه مرا بكشند باسارت بگير ) كه استفادهء اين كار براى تو بيش از اين زره‌ها است . پيشنهاد او را پذيرفته زره‌ها را به طرفى انداختم و دست او و پسرش را گرفته بسوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به راه افتادم ، و در آن حال او مرتبا ميگفت : راستى عجيب است ! تا كنون چنين وضعى نديده بودم ! آيا هيچيك از شما شير را دوست نميدارد [ ( 1 ) ] ؟ . قدرى كه خيالش آسوده شد از من پرسيد : اى عبد الإله آن كه بود كه در ميان لشگر شما شمشير ميزد و براى اينكه شناخته شود پر شتر مرغى به سينه‌اش نصب كرده بود ؟ گفتم : او حمزة بن عبد المطلب بود . گفت : اى عبد الإله ! او بود كه ما را به اين روز انداخت و لشگر ما را درهم شكست . در همين احوال بلال حبشى از دور چشمش بامية بن خلف افتاد و ( گويا آن شكنجه‌هائى كه در مكه به او داده بود يادش آمد زيرا ) همين امية بن خلف بود كه روزها هنگام ظهر بلال را در مكه برهنه ميكرد و او را روى ريگهاى تفديدهء بيابان مكه ميخوابانيد و سنگ بسيار بزرگى روى سينه‌اش ميگذارد و ميگفت : دست

--> [ ( 1 ) ] ابن هشام گويد : مقصودش اين بود كه هر كه مرا باسارت بگيرد من براى آزاد شدنم به او شتران پرشيرى مىدهم .